زن مانده بود که عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهايي را تجربه کند و به جاي عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خسته‌اش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يک صندوقچه بدون کليد مدفون کرد. ماند که در غوغاي چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هيچ چيز در اين روزگار دوام ندارد حتي عشق.
رفت که بگويد مرد است و هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد که زن، نمي‌تواند مثل مرد باشد.
زني که تمام خواسته‌اش از زندگي فقط صداقت بود، تمام زندگيش را بخاطر صداقت و يکدلي از دست داد.
زني که ديگر زن نبود... يک شاخه گل شکسته بود که ديگر در بهترين گلدان‌ها هم راست نمي‌شد.
و مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...


 

نوشته شده توسط محمد در 87/02/14 ساعت 23:24 موضوع عشق | لینک ثابت