|
باران بی
وفاای باران تو دیگر چرا بی وفا شده
ای؟... و باز دلتنگ تو هستم ای باران بی
وفا...ای باران مدتی است که دیگر بر این تن خسته ام نمیباری ، و هوای ما
را نداری ...ای تنها سر پناه من در لحظه های تنهایی هایم تو دیگر چرا بی وفا شده
ای؟چرا دیگر با باریدنت مرا آرام نمیکنی .... مدتی است که دیگر در کوچه
های دلتنگی قدم نمیزنم و در کنج اتاق تنها به آسمان نگاه می اندازم تا ابری شود
.... اما آسمان مدتی است که آرام آرام است....و باز به انتظار تو نشسته ام ای
باران بی وفا....ای تنها سر پناه من در لحظه های دلتنگی ببار که من نیز بغض غریبی در
گلویم نشسته است و دلم میخواهد همراه با تو ببارم... و باز ببار ای تنها سر پناه من
در کوچه های دلتنگی...ببار که دلم برای صدایت ، راه
رفتن در زیر قطره های پر محبتت تنگ شده است...ببار که من جز تو هیچ سرپناهی را
ندارم که در زیر آن به این سرنوشت بی مروت بیندیشم....و باز مدتی است که دیگر نمیباری
، تو دیگر چرا بی وفا شده ای؟ای باران ببار و با قطره های پر
از مهرت بر این تن خسته و پر از گرد و غبار بی محبتی ها جانی تازه
ببخش....
یک عالمه درد دل و دلتنگی در دلم دارم ، و باز ببار تا در زیر قطره
هایت درد دل هایم را به تو بگویم....
ای باران تو یکی بیا و بی وفا
نباش و لااقل هوای ما یکی را داشته باش...

|