تبليغاتX
رسم زمانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

رسم زمانه

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم ان است که مجنون باشی


مرد غریب...

باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه
وقتی غم تو دل باشه دیگه مردن آسونه
قامتش خم شده از کوله سیاه غم
چی میخواد تو روزگار جز خدا کی میدونه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه

باز یکی با بار غم خودشو دار میزنه
پشت خونه دلش غم داره در میزنه
میدونه تو زندگیش دیگه خط آخره
رو سرش جغد اجل داره پرپر میزنه


کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه

88/06/31 توسط محمد |

بهترین عشق .عشق به چه کسی است؟

بهترین عشق .عشق به  چه کسی  است؟

وقتی  اسم از  عشق و عاشقی میاد همه توجهشون میره به یار ومحبوب خودشون ولی به  نظر  من عشق وعاشقی میتونه خیلی چیزها باشه مثلا عشق به  خدا.عشق به  درختان .عشق به  گلها  و خیلی زیباییهای  دیگه.

 باید بیشترفکر  کرد عشق به  خدا  میتونه بهترین و زیباترین عشق برای معشوق باشه برای این  حرفم  دلیل  دارم  .دلیلش اینه وقتی  به  خدای  خودت عشق  میورزی میدونی که  اونم  خیلی دوستت داره چون  اگه  دوستت  نداشت بهت  احساس  عاشق شدن نمی داد .

عشق به  خدا یعنی  عشق به  مخلوق به  کسی که بدون  منت تورافرید تا بتونی  زندگی  کنی  .بهت راه  و رسم  خوبی  رو یاد  دادو خیلی چیزها.....

به نظرمن عشق  واقعی  خداست چون  هیچ  موقعه تنهات  نمیزاره و باهات همیشه  مهربونه هیچ  وقت  دلتو نمیشکنه با  اینکه  مخلوقاتش زیادن ولی همه براش یک نظر  هستن

خلاصه بگم عشق به  خدا عشقیه که هیچ  جا پیدا نمیشه همیشه کنارته همیشه باهاته ومهمتر ازهمه اینه که هیچ  وقت ترکت نمیکنه

عشق به خدا عشق ابدیه...

به نظرشما عشق واقعی  عشق به  چه کس است؟

 

88/05/08 توسط محمد |

عربي وفارسي

تبكي الطيور
پرندگان گريه مي کنند
تذبل زهور
گلها پژمرده ميشوند
ترحل شموس
خورشيد بي فروغ مي شود
و يبقى ظلام
و تاريکي همه جا رافرا مي گيرد
ضاع الكلام
تمام حرفها گم مي شود
والله حرام
به خدا گناه دارد
قدر ينسى و عيونه تنام
روزگار دردها را فراموش مي کند و با آسودگي به خواب مي رود


88/04/30 توسط محمد |

زندگی یادم داد...

زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه مي‌بينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که مي‌توانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم.
زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و سينه زني و نوحه خواني براي امام حسين (ع) هم همينطور.
روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.
زندگي خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي جوانيم را از من گرفت. اي کاش جوانيم را به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد معصوم باقي بمانم...

88/01/05 توسط محمد |

سال نو مبارك...

                                   به  نام  خداوند زيبايها

          عيد نوروز بر همه  دوستان  عزيز  مبارك

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه، چرا که شاديها در کنار غمهاست که معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه. تنها از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. سال نو با ديدِ نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن بر شما دوستان عزیز و خانوادهای  محترمتون مبارک .

              عید نوروز چگونه شکل گرفت

انسان‏، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.

 پیدایش جشن نوروز 

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.



عيد نوروز نزديك مي شود‌؛ پدر به ياد سفره هفت سين مي افتد و انگار يكدفعه تمام غم هاي دنيا مي ريزد توي دلش. هفت سين ديگر نماد آن چيزهايي كه بايد باشد نيست. براي پدر ديگر سيب نماد باروري، عشق و دلباختگي نيست بلكه يادآور قيمت بالاي ميوه هاست. سير ديگر نماد سلامتي نيست بلكه يادآور ترس از بيماري و هزينه هاي سرسام آور درمان است.سكه ديگر نماد ثروت و نعمت نيست؛ سكه سفره هفت سين پدر را به ياد بدهكاري هايش مي اندازد.

براي او جاجي فيروز نمادي است از روسياهي خودش در مقابل خانواده اش؛ حاجي فيروزي كه در ذهن پدر است به جاي خواندن يك ترانه شاد، مرثيه مي خواند. عمو نوروز ديگر عمويشان نيست و هر روز برايشان غريبه تر مي شود. ننه سرما در دل آنان خودش را جا كرده و چهار فصل سال مهمان آنهاست.

عيد نوروز براي پدر يك معضل است و نمي داند براي آن چه چاره اي بينديشد. او نمي داند كه چرا با اينكه هر روز در اخبار از كنترل تورم، افزايش يارانه ها، رشد اقتصادي و... صحبت مي كنند دست هاي پينه بسته‌اش هميشه خالي است؛ او نمي داند كه شهرام جزايري ها در دادگاه چرا و به به چه چيزي يا به چه كسي مي خندند؛ او نمي داند كه آيا روزي نفت بر سر سفره خالي شان مي آيد يا نه. عيد نوروز براي پدر يعني اضطراب، شرمندگي، بدهكاري و...


حالا بعد از  اين داستان قشنگ و يكم غم انگيز چند تا پيامهاي  نوروزي ميزارم  تا انشالله خوشت  بياد


بهار يک نقطه دارد نقطه آغاز

بهار زندگيتان بي انتها باد

سال نو مبارک


ين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم


با خوبي ها و بدي ها، هرآنچه که بود؛ برگي ديگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ ديگري از درخت زمان بر زمين افتاد، سالي ديگر گذشت روزهايت بهاري و بهارت جاودانه باد


براستي رسيدن اين عيد سعيد باستاني همراه با روئيدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهاي عاشقان را تبريک و تهنيت گوييم . دلهامان را نزديک ، دستهامان را به همديگر بدهيم و در سال جديد با ياري هم منظري زيبا و زندگي خاطره انگيز خلق کنيم .


با آرزوي 12 ماه شناخت صحيح 52 هفته معرفت آسماني 365 روز صداقت 8760 ساعت مهرباني 52500 دقيقه توکل به خدا 3105000 ثانيه غرق در لذت بخش ترين عشق هستي......

دل درد با  امام زمان

سلام اقا .امسال هم  تموم شد  و ما  چشممونبا  جمال  شما روشن  نشد

اي كاش  ميشد اين سال رو با حضور ظاهري شما اغاز  ميكرديم

البته ميدونم شما در باطن هميشه كنار  ما هستين

ميخوام از  اين جا براي  خودم  و همه دوستان عزيزم دعا  كنم

ازت  ميخوام كه امثال بيشتر  كمكم كني تا تو زندگي موفقتر بشم

ازت  ميخوام هرچي  مريض  هست  تو دنيا شفا پيدا كنن

ازت  ميخوام برامون  دعا  كني  كه زندگي ساده و خوبي  داشته باشيم

ازت  ميخوام همه رو به راه راست  هدايت كني

ازت  ميخوام زود ظهور كني و بياي  جواب  همه  ستمگرانو بدي

اقا  جون خيلي  چيزها  ميخوايم  ...اميدوارم  هرچي  زودتر ظهوركني

 

با تبريك مجدد سال نو  اميدوارم  از نوشته هاي من خوشتون  اومده باشه

نظر يادتون نره...مديروبلاگ(محــــــــمد)

87/12/29 توسط محمد |

خلوت تنهایی...

هجوم سرد باد پاییز بود و آفتاب تیره و تار
و احساس میکردم عشق را یافته ام... در پی حضور یک احساس، قالب تهی کرده بودم
نمی دانستم به کجا میروم ...... در گیر و دار یک نبرد بی خبر از همه لحظه ها و ثانیه ها......
در گریز از غربت جاده ها به خلوت تنهایی ساعت صبح پناه می برم
تو دیگر هرگز مرا نخواهی یافت ... چون من به گذر زمان پیوستم......

87/12/19 توسط محمد |

کوچه شهر دلم...

در جاده ی باریک صحرای بی آب و علف همه چیز را پشت سر می گذاشت

پاهای لاغر و کدره بسته اش بر روی شن های داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه میزند

همه چیز برایش سراب بود و سراب ، حتی زندگی

اما خوب نمیدانست ! که میرود تا جفت خود بیابد ، شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان

زندگی بی پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند

ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود در

میانه ی راه به تنها نیاز دارد تا در پایان هادی خانه ی ابدیش باشد

 

پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت که به جای تنها ، « تنها » ماند ...  .

87/12/10 توسط محمد |

دخترک و پدرش

پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد. او روز سختي‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چيزي‌ كه‌ دلش‌مي‌خواست‌، يه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود. اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوي‌ هفت‌ ساله‌اش‌ جلو دويد و با لحني‌ بچگانه‌ گفت‌:

“سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چي‌ خريدي‌؟” پدر اصلاحوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با اونو نداشت‌، بنابراين‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:

“هيچي‌ عزيزم‌. بابا مستقيم‌ از سر كار به‌خونه‌ اومده‌ و فرصت‌ خريدن‌ چيزي‌ رو نداشته‌”. دخترك‌ بغضي‌ كرد و گفت‌: “اما خودت‌ گفتي‌ كه‌ امشب‌واسه‌ام‌ اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو مي‌خري‌ و...” پدر با كلافگي‌ كلام‌ دخترش‌ رو قطع‌ كرد و گفت‌: “خيلي‌ خب‌.باشه‌ براي‌ يه‌ وقت‌ ديگه‌. الان‌ اصلا حوصله‌ ندارم‌. كسي‌ تو اين‌ خونه‌ نيست‌، بياد و اين‌ بچه‌ رو بگيره‌؟”

صداي‌ بلند مرد، پرستار پير بچه‌ رو به‌ سالن‌ خونه‌ كشوند. زن‌ با لبخند به‌ مرد سلامي‌ كرد و از دخترك‌خواست‌ تا به‌ اتاقش‌ بره‌ و بازي‌ كنه‌. دخترك‌ نگاهي‌ پر از سرزنش‌ به‌ پدرش‌ انداخت‌ و سرش‌ رو پايين‌انداخت‌. اما پدر نه‌ تنها نگاه‌ اونو نديد بلكه‌ مثل‌ هر شب‌، دستي‌ از نوازش‌ هم‌ سرش‌ نكشيد! رفتار پدر،پرستار پير رو هم‌ ناراحت‌ كرد. او بعد از رفتن‌ دخترك‌ به‌ مرد گفت‌:

“نمي‌خوام‌ در مسائل‌ خانوادگي‌ شمادخالت‌ كنم‌. اما اين‌ دختر مادر نداره‌ و تمام‌ اميدش‌ به‌ محبت‌ و توجه‌ شماست‌. خوب‌ بود لااقل‌ يه‌ دستي‌ به‌سرش‌ مي‌كشيدين‌”. حق‌ با پرستار بود و پدر خجالت‌ كشيد. اما با خودش‌ گفت‌: “بعدٹ سر فرصت‌ از دلش‌ درميارم‌. حالا بهتره‌ برم‌ و كمي‌ استراحت‌ كنم‌”.

    فردا روز تولد پدر بود و او اصلا اين‌ موضوع‌ رو به‌ خاطر نداشت‌. دخترش‌ به‌ او تلفن‌ زد و ازش‌خواست‌ تا چند ساعتي‌ زودتر به‌ خانه‌ برگرده‌. اما پدر اونقدر سرگرم‌ كار شد كه‌ قول‌ به‌ دخترش‌ روفراموش‌ كرد.

او مطابق‌ معمول‌، غروب‌ به‌ خونه‌ برگشت‌ و از ديدن‌ تزيينات‌ خونه‌، حسابي‌ جا خورد. دختركوچولوش‌ به‌ همراه‌ پرستار تمام‌ در و ديوار خونه‌ رو با كاغذهاي‌ رنگين‌ آراسته‌ بودند و بوي‌ غذاي‌ مطبوعي‌در فضا پيچيده‌ بود. پدر ناچار لبخندي‌ زد اما فكرش‌ درگير پرونده‌هاي‌ زير بغلش‌ بود كه‌ امشب‌ بايد روي‌آن‌ها كار مي‌كرد. در دلش‌ گفت‌:

“خدا كنه‌ تولد بازي‌ زود تموم‌ بشه‌ تا بتونم‌ به‌ كارهاي‌ عقب‌ مونده‌ام‌ برسم‌”.او حتي‌ به‌ درستي‌ نفهميد كه‌ چه‌ نوع‌ غذايي‌ سرميز شام‌ خورده‌ و اصلا متوجه‌ اسمارتيزهاي‌ رنگارنگ‌ روي‌كيكش‌ نشد. اسمارتيزهايي‌ كه‌ دخترش‌ با سليقه‌ دور تا دور كيك‌ خانگي‌ شكلاتي‌ چيده‌ بود! دخترش‌ كه‌اصلا بدقولي‌ اونو به‌ روش‌ نياورده‌ بود، بعد از شام‌ با خوشحالي‌ از جا پريد و به‌ اتاقش‌ رفت‌. او لحظاتي‌ بعدبا بسته‌اي‌ كادوپيچي‌ شده‌، نزد پدر بازگشت‌.

پدر لبخندي‌ زد و بسته‌ را از دست‌ دخترك‌ گرفت‌. ناگهان‌ تلفن‌همراهش‌ زنگ‌ زد. تلفن‌ رو برداشت‌. يكي‌ از همكارانش‌ بود كه‌ سر موضوع‌ مهمي‌ با يكديگر درگيري‌داشتند. كلام‌ آمرانه‌ و آرام‌ مرد خيلي‌ زود به‌ داد و فرياد تبديل‌ شد و لحظاتي‌ بعد تلفن‌ رو بدون‌ خداحافظي‌قطع‌ كرد. دخترك‌ تمام‌ مدت‌ با چشمان‌ درشت‌ عسلي‌ رنگش‌ به‌ صورت‌ پدر نگاه‌ مي‌كرد. پدر با عصبانيت‌زير لب‌ فحشي‌ به‌ همكارش‌ داد و از جا بلند شد. دخترك‌ با عجله‌ گفت‌:

“بابا. هديه‌ ات‌ رو باز نكردي‌!” پدر بابي‌حوصلگي‌ مجددٹ به‌ روي‌ صندلي‌ نشست‌ و بسته‌ رو برداشت‌. روبان‌ دور آن‌ را باز كرد و هديه‌اش‌ روبيرون‌ كشيد: جعبه‌اي‌ طلايي‌ رنگ‌ كه‌ دخترش‌ در گوشه‌ آن‌ با خط بچگانه‌اي‌ اسم‌ خودش‌ رو نوشته‌ بود. پدربا ناراحتي‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ نامه‌هاست‌ كه‌ از چند سال‌ پيش‌ توي‌ دكور خونه‌ بوده‌. وسايل‌ داخل‌ اونوچكار كردي‌؟” دخترك‌ گفت‌:

“اونارو بسته‌ بندي‌ كردم‌ و در يه‌ كيسه‌ كوچك‌ گذاشتم‌”. پدر گفت‌: “كه‌ چه‌بشود؟” دخترك‌ گفت‌: “كه‌ بتوانم‌ هديه‌ شما رو در اون‌ بگذارم‌. آخه‌ شما اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو برايم‌ نخريدي‌و من‌ جعبه‌ ديگه‌اي‌ نداشتم‌”. پدر سعي‌ كرد عصبانيت‌ خودشو كنترل‌ كند و در جعبه‌ رو باز كرد. اما جعبه‌خالي‌ بود. به‌ دخترش‌ نگاه‌ كرد. دخترك‌ با خوشحالي‌ به‌ او خيره‌ شده‌ بود. با عصبانيت‌ گفت‌:

“اما اينكه‌ خاليه‌.منظورت‌ از اين‌ كارهاي‌ بچگانه‌ چيه‌؟ مگه‌ نمي‌دوني‌ كه‌ امشب‌ چقدر گرفتارم‌ و با اين‌ كارهاي‌ مسخره‌ داري‌وقتم‌ رو تلف‌ مي‌كني‌؟!” اشك‌ چشمان‌ دخترك‌ رو پر كردو با گريه‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ خالي‌ نيست‌. توي‌ اون‌بيش‌ از ده‌ تا بوسه‌ وجود داره‌ كه‌ براي‌ شما فرستادم‌. آخه‌ من‌ فقط شمردن‌ تا عدد ده‌ رو بلدم‌”. مرد به‌شونه‌هاي‌ لرزان‌ دختر كوچولوش‌ نگاه‌ كرد كه‌ هنگام‌ دويدن‌ به‌ سوي‌ اتاقش‌، لرزان‌تر شده‌ بود. بعد به‌ جعبه‌نگاه‌ كرد و ناگهان‌ وجودش‌ سرشار از عشق‌ و محبت‌ شد. اون‌ قشنگ‌ ترين‌ هديه‌اي‌ بود كه‌ تا به‌ حال‌ دريافت‌كرده‌ بود: جعبه‌ طلايي‌ عشق‌! با خودش‌ گفت‌:

همه‌ ما بايد جعبه‌ طلايي‌ عشق‌ در زندگي‌ داشته‌ باشيم‌ و اونواز بوسه‌ها و محبت‌ اطرافيانمون‌ پر كنيم‌. اون‌ وقت‌ هر موقع‌ از كسي‌ يا چيزي‌ ناراحت‌ و عصباني‌ شديم‌، به‌سراغ‌ جعبه‌ بريم‌ و آرامش‌ بگيريم‌. اون‌ جعبه‌، گذشت‌ و مهربوني‌ رو به‌ يادمون‌ مي‌ياره‌ و بغض‌ و كينه‌ رو ازدلمون‌ پاك‌ مي‌ کنه


87/11/22 توسط محمد |

زندگی...

زندگــــــــــــــــــــــی

چون قفســـــــی است

                                                             قفســــــــی تنگ

پر از تنهایـــــــــــی

                                            وچه خوب اســــــــــت

لحظه غفلــــــــــت ان  زندانبـــــــــان

                                                         بعد از ان هم

                                                                                                            پرواز.....

 

87/11/13 توسط محمد |

قصه گو...

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
قصه هاش قصیده بود
قصه هاش رسیده بود
خط خطی رو جزوه هاش
پاپتی شاه و گداش
همه سردرگم و گیج
همه پوچ و همه هیچ

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
تو تموم قصه هاش
لا به لای غصه هاش
رنگ آفتابش پریدست
پشت رستمش خمیده ست
کوچه هاش پس کوچه دارن
اما هیچ ره گذری نیست
بس که دیواراش بلندن
بس چشمش به در لونست

قصه گو قصه رو واداد
همه رو تو قصه جا داد
روی چشماشو گرفت
اما چشماش کور نمیشد
همه رو تو قصه جا داد
اما قصه اش جور نمیشد
شهر قصه رو شلوغ کرد
پر از راست و دروغ کرد

قصه گو قصه رو واداد
همه رو تو قصه جا داد
تک سوار اسبشو بردن
پهلوون حقشو خوردن
آرزوی مادرارو جوونا به خاک سپردن
تک سوار با پای پیاده
پهلوون حقشو داده
دیگه قصه اش مهربون
پریاش ابر و کمون
نه اسارتی به راه
نه اسیری ته چاه

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
روی چشماشو گرفت
اما چشماش کور نمیشد
همه رو تو قصه جا داد
اما قصه اش جور نمیشد
خنجراش برنده نیستن

87/11/05 توسط محمد |

اگه....

        اگه یکی رودیدی که وقتی داری رد  میشی برمیگرده ونگات میکنه

بدون براش  مهمی

  اگه یکی رو دیدی که  وقتی داری می افتی برمیگرده با  عجل میاد سمت تو

   بدون براش عزیزی

      اگه یکی رو دیدی که وقتی داری  میخندی برمیگرده ونگات میکنه

      بدون واسش قشنگی

   اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه  میکنی میاد باهات اشک میریزه

 بدون دوست  داره

      اگه یکی رودیدی وقتی  داری با یکی دیگه حرف  میزنی ترکت  میکنه

   بدون عاشقته    

         اگه یکی رودیدی که وقتی داری ترکش میکنی فقط سکوت  میکنه 

 بدون دیونته 

اگه یکی رو دیدی که از  نبودنت داغون شده

  بدون که براش همه چی بودی

   اگه یکی رو دیدی که یک روز از بی تو بودن  می ناله

     بدون  که بی  تو  میمیره  

 اگه یکی رو دیدی که بعد ازرفتنت لباس  سفید پوشیده

 بدون که بدون تو مرده 

  اگه یک روز دیدیش یه گوشه افتاده ویه پارچه سفیدروش کشیدن

بدون واسه خاطرتو مرده

87/11/01 توسط محمد |

از جنس باران

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن دروغهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...
سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...


اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!


چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه‌ قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.
راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...!

 

 

87/10/23 توسط محمد |

اسمون

      اخماتو واکن اسمون از  اون بالا باروی  خوش پایین  نگاه  کن اسمون خودم یه  دنیاغم  دارم

 نذار بیاد پایین غمات غمهاتو هوا کن اسمون ای  اسمون از ا ون بالا ببین کجاست که غصه نیست

   ببین کدوم ادمه که روزگارش خسته نیست؟ببین کدوم راهیه که میون راهش پشته  نیست؟

                              ببین که تو چه خونه ای ادمی  دل شکسته  نیست؟

         تواسمون چه یغضی  نشسته  گوش تا گوش چه بغض  عاشقونه گرفته سر دراغوش

      اخماتو واکن اسمون از  اون بالا باروی  خوش پایین  نگاه  کن اسمون خودم یه  دنیام  دارم

 نذار بیاد پایین غمات غمهاتو هوا کن اسمون ای  اسمون از ا ون بالا ببین کجاست که غصه نیست

      پایین نگاه کن اسمون از بازیهای زندگی غبارغم به روم نشست  وقت دیدم امیدی نیست

                                       دلم گرفت    قلبم شکست

87/10/07 توسط محمد |

یلدا شد...زمستان امد....

زمستان امد تا باز دوباره با ریزش باران خود خاطرات تلخ گذشته را پاک کند زمستان امد تا دوباره با ریزش برفهای سفید خود بدی هارابپوشاند.

اولین شب هر زمستان را شب یلدا میگن بلندترین شب  سال شبی  که خاطرهای  تازه میشود خاطرهای تلخ و شیرین امیدوارم  که همه ما خاطرات  شیرینی داشته باشیم

شب یلدای همه دوستان عزیزم خوش

 

87/10/01 توسط محمد |

ولادتامام حسن مجتبی (ع)و یکسالگی وبلاگ

      ولادت  با سعادت امام حسن مجتبی (ع) برهمه  دوستان  عزیز  مبارک باد.

پارسال با فرارسیدن ولادت امام حسن  مجتبی  (ع)این  وبلاگ هم اغاز به  کار کرد و خوشحالم  الان  که یکسال  از  تاسیس  این  وبلاگ  میگزره تونستم دوستان  خوب وجدیدی پیدا  کنم و تجربه  های  تازه  یاد بگیرم  امیدوارم که رسم زمونه  تو این  یک سال تونسته باشه برای همه شما دوستان عزیز شیرین و زیبا باشه

التماس  دعا .محمد(مدیریت وبلاگ رسم زمانه )سالگی

                        ایناهم کیکهای وبلاگه خیلی  خوشمزست...

راستی  کادو یادتون نره هااااااااااااا

میخوام  نظرهای دوستای  گلمو در مورد این یکسالی که من  وبلاگ درست  کردم بدونم  منتظر حضور همه شما  دوستای عزیزم  هستم.

 

 

87/06/25 توسط محمد |

زندي خيلي چيزها يادم داد...

زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه مي‌بينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که مي‌توانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم.


زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و سينه زني و نوحه خواني براي امام حسين (ع) هم همينطور.
روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.
زندگي خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي جوانيم را از من گرفت. اي کاش جوانيم را به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد معصوم باقي بمانم...

87/06/09 توسط محمد |

لحظه ها...

اي لحظه هاي من
که در آخرين پناهگاه زمان خفته ايد
اي لحظه هاي من
که سازنده و معمار گذشته هاي من بوديد
که اکنون آغوش زمان را رها مي کنيد تا آينده ام را بسازيد
با ظرافت گذر خود چه کرديد با دل بي سوداي من؟
اي لحظه هاي خوب و زيبا
اکنون که ميروم براي سير و سفر
اين آخرين وقار کهنه گذشته ها را مشکنيد
اي لحظه هاي من
که از من گريزانيد
بي شما به استقبال آينده ميروم
بي شما به انتظار آن مي نشينم
که نه مي دانم چيست
و نه مي شناسمش
با شما ميدانم آنچه رفت از دست نمي آيد باز
و آنچه مي ماند
لبخند پشيمانيست
با شما مي فهمم
قصه‌اي آغاز شد
قصه اي پايان يافت
پس اگر مي خندم يا اگر مي گريم
لحظه اي مي گذرد... غصه ام بي ثمر است

87/02/19 توسط محمد |

اسیر دل

اسير دل رسواي خويشم چون بند
بلا بر پاي خويشم در دام دنيا مانده ام
چه حاصل از اين افسانه سازي
از اين مستي و ديوانه بازي
در كار خود وامانده ام
تا كي چون جان بزم مستان
در گوشه ميخانه باشم
تا كي بنوشم ساغر غم
سرمست اين پيمانه باشم
چه حاصل از اين سوز و ساز نهان
چه حاصل از اين خاطر نگران
تا كي به درگاه خدا
نالم چو ناي بي نوا
خدايا خدايا رها كن دل را ز دام بلا
ز قيد بلاها رهايم كن به عالم خود آشنايم كن
به نور خرد رهنمايم شو ز ظلمت هستي جدايم كن
چه حاصل از اين سوز و ساز نهان
چه حاصل از اين خاطر نگران

87/02/09 توسط محمد |

نگاه

امشب به بيداري نشسته چشمان خواب آلود من
وين چشم خواب آلوده امشب دارد ز بيداري سخن
نقش رخ زيباي تو بينم به پيدا و نهان
در اين دل و در پرده ي ابر سپيد آسمان
رقص نگاهم دارد تماشا در ساحل درياي شب
اي موج شادي من تو را جويم در اين روياي شب
نالد دل من عاشقانه جور زمان سازد بهانه
از آتش عشق تو نالد وز شوق تو خواند ترانه
اين شعله ي غم اين عشق سرکش
سوزد سپهدل جانم در آتش
کاز ديده ي بد دورت بدارد
عاشق در اين ره جان مي سپارد
نقشت نشسته در ديده بي خواب من
بر موج بويت رقصت دل بي تاب من
نقش رخ زيباي تو بينم به پيدا و نهان
در اين دل و در پرده ي ابر سپيد آسمان

87/01/31 توسط محمد |

باورکن...

باورکن صدامو باور  کن.صدایی که تلخ  وخسته ست.باور  کن قلبموباور کن قلبی  که  کوهه  اماشکسته ست

باورکن دستامو باورکن .که ساقه نوازشه . باور کن چشم منو باورکن.که یک قصیده خواهشه وسوسه  عاشق شدن التحاب  لحظه هامه.

اسم  کسی با صدامه.اسم تو هراسمی که هست. مثل  غزل  چه  عاشقانست.پروسوسه مثل سفر.مثل غربیت  صادقانه ست.

باورکن من فصل بارون برگم.مطرودباغ وگل وشبنم. درختم درخت خشکی.تو دست  تگرگم.

باور کن  همیشه باورکن.که من به عشق صادقم.باورکن حرف منو باور کن.کهمن همیشه عاشقم

 

87/01/15 توسط محمد |

گذشتهای دور

یادمه بچه بودیم تو گذشته های  دور .اون زمون که قلب ماپر بوداز شادی  و شور.

روزی  که تورو  دیدم موهاتو بافته بودی.باگل سپید یاس یه روبند ساخته بودی.

بعد از اون روز  قشنگ از  خدا راضی شدم.ازدم صبح تاغروب باتوهم بازی شدم.

چه روزای خوبی  بود.ولی افسوس زود گذشت.تا یه  چشم به هم زدیم

روزوهفته ها  گذشت.

یادمه روی  درخت دوتا دل  کنده بودیم.سال بعد ازاون کوچه مادیگه رفته بودیم.

شاید اون دلا دیگه  خشکیده روساقه ها.شایدهم بزرگ شده زیر بال شاخه ها.

87/01/14 توسط محمد |

سال 1378

         
        به نام خداوند گرداننده زمین  و زمان 

 

هر سال  میگیم دریغ از پارسال

 

پیشاپیش عید  نوروزو سال ۱۳۸۷ رو به  همه دوستان  عزیزم تبریک  میگم  و امیدوارم سالی پراز نشاط  و شادابی  و موفقیت داشته باشن.

 

86/12/27 توسط محمد |

امد اما...

آمد آمد
آمد اما در نگاهش
آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را
مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهر دل شسته بود
عکس شيدايي در آن آيينه سيما نبود
مست و بی پروا نبود

لب همان لب بود اما
بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما
مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود
در دل بيزار خود جز
بيم رسوايي نداشت


گر چه روزی هم نشين جز
گر چه روزی هم نشين جز
با من رسوا نبود
مست و بی پروا نبود
لب همان لب بود اما
بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما
مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود


بر لب لرزان من
فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من
تنها نبود

86/12/20 توسط محمد |

نفس

اگه حتي بين ما فاصله يك نفسه نفس من رو بگير
براي يكي شدن اگه مرگ من بسه نفس من رو بگير
اي تو هم سقف عزيز اي تو همه گريه ي من گريه هم فاصله بود
گريه ي آخر ما آخر بازي عشق ختم اين غائله بود
حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس غم نه اما كم كه نيست
هم شب تازه ي تو تركش پر تيرعشق سنگ سنگر هم كه نيست
خوب ديروز و هنوز طرحي از من بر صليب روي تن پوشت بدوز
وقت عرياني عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز
پلك تو فاصله ي دست و كاغذ و غزل من و عاشقانه بود
رستن از پيله ي خواب اي كليد قفل شعر خواب شاعرانه بود
از ته چاه سكوت تا بلنداي صدا يار ما بودي عزيز
در تمام طول راه با من عاشق ترين همصدا بودي عزيز
حدس رو گردان شدن از من و از راه ما باور بي ياوري
روز انكار نفس روز ميلاد تو بود مرگ اين خوش باوري
تو بگوغيبت دست غيبت هرچه نفس بين ما فاصله نيست
غيبت آخر تو كوچ مرغان صدا ختم اين غائله نيست


86/11/11 توسط محمد |

شب می اید

شب می اید

وپس  از شب.تاریکی               پس  از  تاریکی

چشمها               دستها

نفس هاونفس هاونفس ها...

وصدای  اب  که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

بعد  دو نقطه سرخ            

از  دوسیگار روشن

تیک  تاک ساعت.                      و دوقلب

                      و  دوتنهایی...

86/11/02 توسط محمد |

تنها صدا است که میماند

                           به  نام  خدا

سلام ای شب معصوم.

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
                                                    من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
                                                    و این جهان به لانه ی ماران مانند است
                                                   و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
                                                   که همچنان که ترا می بوسند
                                                  در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب

                                                          آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
                                                         آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
                                                         آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
                                                        و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
                                                        و من دراینه می دیدمش
                                                        که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
                                                       و ناگهان صدایم کرد
                                                        و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
                                                         انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

 

                                                                                چهار بار نواخت
                                                                                و من به آن زن کوچک برخوردم
                                                                    که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
                                                                      و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
                                                                      گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
                                                                      با خود بسوی بستر شب می برد


 

86/10/23 توسط محمد |

برف زمستانی مشهد

سلام به  همه  دوستان  عزیزم امیدوارم تو  این  فصل سرد زمستون  همتون دلی گرم  و قلبی  پر شور  داشته باشین  . دوروزه  تو مشهد  داره برف  میاد  و همه خوشحالن که خداوند  نعمتشو  نازل  کرده  امیدوارم بتونیم به  نحوه  احسن  استفاده  کنیم .وقتی  برف  میاد تصاویر زیبایی تو  خیابونا ایجاد  میشه  که واقعا  زیباست  منم با موبایلم  چندتا عکس  گرفتم  زیبا  نیست  ولی  به  عنوان  یاد گاری  میخوام  تو وبلاگم  داشته باشم  امیدوارم شما  هم  خوشتون بیاد . راستی  نظر  یادتون  نره .

برای دیدن عکسها  لطف  کنید به  ادامه مطلب برین...


ادامه مطلب

86/10/17 توسط محمد |

همه نوع عکس جالب و دیدینی

          عکس جالب و دیدنی
ادامه مطلب

86/07/14 توسط محمد |



(محمد هستم متولد29/4/1364 از مشهد مقدس )
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلو یم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازیگوش
واو یک ریز وپی درپی دم گرم خودش را درگلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته رااشفته سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


مذهبی
عشق
گوناگون
ورزشی
داستان

شهر بی تو....
دوخط موازی....
واقعا عشق چیست....؟
قصه عشق...
خدایا شکر...
مرد غریب...
دلمان خوش است ...
میلاد فرخنده ومبارک صاحب الزمان(عج)
بهترین عشق .عشق به چه کسی است؟
عربي وفارسي

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

دانلود ترانه
ترانه های زیبای عربی
رادیو پارس پلانت
عکسهای زیبا ودیدنی
سینمای جهان
سایت هتل داری
کلاغ
ترانه
خبرگزاری فارس(ورزشی)
بلا گفا
گوگل
فرفش
مداحی
سالار زینب
سايت استاد عليرضا افتخاري
کریم اهل بیت
ابی ترین
گالری قالب وبلاگ
فطرس
قالب وبلاگ
اهنگهای قدیمی و جدید
ایران بازیگر
ستاره شب
سایت سرگرمی
موزیک قدیمی
بهترين و جديدترين ترانه ايراني
پارس بلاگ
دانلود ترانه2
استقلالی و پرسپولیسی
عكس
بلاگ نازسرویس
پخش زنده

جیم
عشق خاموش
باران زندگي
سلام غریبه ی کوچه ی تنهای دلم
ميعادگاه كيمياگران جوان
درد هجر
نجوای یک عاشق
صبح درراه ست این را ستاره ها به من گفتند
afsoon irani
عشق و تنهايي
my love samane
حرف دل
نانا
چهارشنبه بازار
باران عشق
یا تا برایت بگویم چه تنهایی من بزرگ است
دوستی
partghah
دل شکسته
کاخ ارزوها
دیگه تنها نیستم
حقیقتی گمشده
دختراو پسرا-آشتی،دعوا،قهر
سحر تنها
عشق و دلتنگی
شاد مثل همیشه
غریبه دیروز اشنای امروز
این وبلاگ متعلق به عاشقان است
دخترک پاییزی
برایم بمان...
این هفت نفر
خط عشق
جملات عاشقانه
تیفا
شب سراب
عشق
امپراتور عشق
سوگند عشق
برای تو
انسانیت
حرفها
نوشته های دلتنگی
رویایی گم شده
نرم و اهسته بیائید
دردو دلهای عاشق
بال های شکسته
قاصدک بهاری
عشق برای معشوق
همه نوع عکس
ناله های شب گیر

RSS 2.0