تبكي الطيور پرندگان گريه مي کنند تذبل زهور گلها پژمرده ميشوند ترحل شموس خورشيد بي فروغ مي شود و يبقى ظلام و تاريکي همه جا رافرا مي گيرد ضاع الكلام تمام حرفها گم مي شود والله حرام به خدا گناه دارد قدر ينسى و عيونه تنام روزگار دردها را فراموش مي کند و با آسودگي به خواب مي رود
(محمد هستم متولد29/4/1364 از مشهد مقدس ) نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلو یم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازیگوش واو یک ریز وپی درپی دم گرم خودش را درگلویم بفشارد وخواب خفتگان خفته رااشفته سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را