تبليغاتX
رسم زمانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

رسم زمانه

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم ان است که مجنون باشی


دخترک و پدرش

پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد. او روز سختي‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چيزي‌ كه‌ دلش‌مي‌خواست‌، يه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود. اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوي‌ هفت‌ ساله‌اش‌ جلو دويد و با لحني‌ بچگانه‌ گفت‌:

“سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چي‌ خريدي‌؟” پدر اصلاحوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با اونو نداشت‌، بنابراين‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:

“هيچي‌ عزيزم‌. بابا مستقيم‌ از سر كار به‌خونه‌ اومده‌ و فرصت‌ خريدن‌ چيزي‌ رو نداشته‌”. دخترك‌ بغضي‌ كرد و گفت‌: “اما خودت‌ گفتي‌ كه‌ امشب‌واسه‌ام‌ اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو مي‌خري‌ و...” پدر با كلافگي‌ كلام‌ دخترش‌ رو قطع‌ كرد و گفت‌: “خيلي‌ خب‌.باشه‌ براي‌ يه‌ وقت‌ ديگه‌. الان‌ اصلا حوصله‌ ندارم‌. كسي‌ تو اين‌ خونه‌ نيست‌، بياد و اين‌ بچه‌ رو بگيره‌؟”

صداي‌ بلند مرد، پرستار پير بچه‌ رو به‌ سالن‌ خونه‌ كشوند. زن‌ با لبخند به‌ مرد سلامي‌ كرد و از دخترك‌خواست‌ تا به‌ اتاقش‌ بره‌ و بازي‌ كنه‌. دخترك‌ نگاهي‌ پر از سرزنش‌ به‌ پدرش‌ انداخت‌ و سرش‌ رو پايين‌انداخت‌. اما پدر نه‌ تنها نگاه‌ اونو نديد بلكه‌ مثل‌ هر شب‌، دستي‌ از نوازش‌ هم‌ سرش‌ نكشيد! رفتار پدر،پرستار پير رو هم‌ ناراحت‌ كرد. او بعد از رفتن‌ دخترك‌ به‌ مرد گفت‌:

“نمي‌خوام‌ در مسائل‌ خانوادگي‌ شمادخالت‌ كنم‌. اما اين‌ دختر مادر نداره‌ و تمام‌ اميدش‌ به‌ محبت‌ و توجه‌ شماست‌. خوب‌ بود لااقل‌ يه‌ دستي‌ به‌سرش‌ مي‌كشيدين‌”. حق‌ با پرستار بود و پدر خجالت‌ كشيد. اما با خودش‌ گفت‌: “بعدٹ سر فرصت‌ از دلش‌ درميارم‌. حالا بهتره‌ برم‌ و كمي‌ استراحت‌ كنم‌”.

    فردا روز تولد پدر بود و او اصلا اين‌ موضوع‌ رو به‌ خاطر نداشت‌. دخترش‌ به‌ او تلفن‌ زد و ازش‌خواست‌ تا چند ساعتي‌ زودتر به‌ خانه‌ برگرده‌. اما پدر اونقدر سرگرم‌ كار شد كه‌ قول‌ به‌ دخترش‌ روفراموش‌ كرد.

او مطابق‌ معمول‌، غروب‌ به‌ خونه‌ برگشت‌ و از ديدن‌ تزيينات‌ خونه‌، حسابي‌ جا خورد. دختركوچولوش‌ به‌ همراه‌ پرستار تمام‌ در و ديوار خونه‌ رو با كاغذهاي‌ رنگين‌ آراسته‌ بودند و بوي‌ غذاي‌ مطبوعي‌در فضا پيچيده‌ بود. پدر ناچار لبخندي‌ زد اما فكرش‌ درگير پرونده‌هاي‌ زير بغلش‌ بود كه‌ امشب‌ بايد روي‌آن‌ها كار مي‌كرد. در دلش‌ گفت‌:

“خدا كنه‌ تولد بازي‌ زود تموم‌ بشه‌ تا بتونم‌ به‌ كارهاي‌ عقب‌ مونده‌ام‌ برسم‌”.او حتي‌ به‌ درستي‌ نفهميد كه‌ چه‌ نوع‌ غذايي‌ سرميز شام‌ خورده‌ و اصلا متوجه‌ اسمارتيزهاي‌ رنگارنگ‌ روي‌كيكش‌ نشد. اسمارتيزهايي‌ كه‌ دخترش‌ با سليقه‌ دور تا دور كيك‌ خانگي‌ شكلاتي‌ چيده‌ بود! دخترش‌ كه‌اصلا بدقولي‌ اونو به‌ روش‌ نياورده‌ بود، بعد از شام‌ با خوشحالي‌ از جا پريد و به‌ اتاقش‌ رفت‌. او لحظاتي‌ بعدبا بسته‌اي‌ كادوپيچي‌ شده‌، نزد پدر بازگشت‌.

پدر لبخندي‌ زد و بسته‌ را از دست‌ دخترك‌ گرفت‌. ناگهان‌ تلفن‌همراهش‌ زنگ‌ زد. تلفن‌ رو برداشت‌. يكي‌ از همكارانش‌ بود كه‌ سر موضوع‌ مهمي‌ با يكديگر درگيري‌داشتند. كلام‌ آمرانه‌ و آرام‌ مرد خيلي‌ زود به‌ داد و فرياد تبديل‌ شد و لحظاتي‌ بعد تلفن‌ رو بدون‌ خداحافظي‌قطع‌ كرد. دخترك‌ تمام‌ مدت‌ با چشمان‌ درشت‌ عسلي‌ رنگش‌ به‌ صورت‌ پدر نگاه‌ مي‌كرد. پدر با عصبانيت‌زير لب‌ فحشي‌ به‌ همكارش‌ داد و از جا بلند شد. دخترك‌ با عجله‌ گفت‌:

“بابا. هديه‌ ات‌ رو باز نكردي‌!” پدر بابي‌حوصلگي‌ مجددٹ به‌ روي‌ صندلي‌ نشست‌ و بسته‌ رو برداشت‌. روبان‌ دور آن‌ را باز كرد و هديه‌اش‌ روبيرون‌ كشيد: جعبه‌اي‌ طلايي‌ رنگ‌ كه‌ دخترش‌ در گوشه‌ آن‌ با خط بچگانه‌اي‌ اسم‌ خودش‌ رو نوشته‌ بود. پدربا ناراحتي‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ نامه‌هاست‌ كه‌ از چند سال‌ پيش‌ توي‌ دكور خونه‌ بوده‌. وسايل‌ داخل‌ اونوچكار كردي‌؟” دخترك‌ گفت‌:

“اونارو بسته‌ بندي‌ كردم‌ و در يه‌ كيسه‌ كوچك‌ گذاشتم‌”. پدر گفت‌: “كه‌ چه‌بشود؟” دخترك‌ گفت‌: “كه‌ بتوانم‌ هديه‌ شما رو در اون‌ بگذارم‌. آخه‌ شما اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو برايم‌ نخريدي‌و من‌ جعبه‌ ديگه‌اي‌ نداشتم‌”. پدر سعي‌ كرد عصبانيت‌ خودشو كنترل‌ كند و در جعبه‌ رو باز كرد. اما جعبه‌خالي‌ بود. به‌ دخترش‌ نگاه‌ كرد. دخترك‌ با خوشحالي‌ به‌ او خيره‌ شده‌ بود. با عصبانيت‌ گفت‌:

“اما اينكه‌ خاليه‌.منظورت‌ از اين‌ كارهاي‌ بچگانه‌ چيه‌؟ مگه‌ نمي‌دوني‌ كه‌ امشب‌ چقدر گرفتارم‌ و با اين‌ كارهاي‌ مسخره‌ داري‌وقتم‌ رو تلف‌ مي‌كني‌؟!” اشك‌ چشمان‌ دخترك‌ رو پر كردو با گريه‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ خالي‌ نيست‌. توي‌ اون‌بيش‌ از ده‌ تا بوسه‌ وجود داره‌ كه‌ براي‌ شما فرستادم‌. آخه‌ من‌ فقط شمردن‌ تا عدد ده‌ رو بلدم‌”. مرد به‌شونه‌هاي‌ لرزان‌ دختر كوچولوش‌ نگاه‌ كرد كه‌ هنگام‌ دويدن‌ به‌ سوي‌ اتاقش‌، لرزان‌تر شده‌ بود. بعد به‌ جعبه‌نگاه‌ كرد و ناگهان‌ وجودش‌ سرشار از عشق‌ و محبت‌ شد. اون‌ قشنگ‌ ترين‌ هديه‌اي‌ بود كه‌ تا به‌ حال‌ دريافت‌كرده‌ بود: جعبه‌ طلايي‌ عشق‌! با خودش‌ گفت‌:

همه‌ ما بايد جعبه‌ طلايي‌ عشق‌ در زندگي‌ داشته‌ باشيم‌ و اونواز بوسه‌ها و محبت‌ اطرافيانمون‌ پر كنيم‌. اون‌ وقت‌ هر موقع‌ از كسي‌ يا چيزي‌ ناراحت‌ و عصباني‌ شديم‌، به‌سراغ‌ جعبه‌ بريم‌ و آرامش‌ بگيريم‌. اون‌ جعبه‌، گذشت‌ و مهربوني‌ رو به‌ يادمون‌ مي‌ياره‌ و بغض‌ و كينه‌ رو ازدلمون‌ پاك‌ مي‌ کنه


87/11/22 توسط محمد |

دوست داشتن حرف كمي نيست

مي‌دانم دوست داشتن چه حسي است. پيشترها وقتي آن را تجربه كرده بودم مي‌ديدم كه چه شعله‌اي از قلبم زبانه مي‌كشيد. وقتي كه نغمه عشق را سر دادم و آن اسب سركش از كنارم گذشت و رفت، فهميدم كه تنهايي چه حسي است. من ماهها و سالها با تنهايي خو كرده بودم. اكنون نمي‌خواهم خودم هم بذر تنهايي و بي وفايي بكارم.


بخاطر تو نيست كه با تو مي‌مانم، بخاطر عشق است. بخاطر گرماي خورشيدي كه در قلبت داري. بخاطر نگاهي كه هر روز صبح مثل يك قبله مرا ستايش مي‌كند. بخاطر اينكه آسايش من براي تو از هر چيزي مهمتر است.


اينهايي كه مي‌گويم حرف كمي نيستند؛ اينهايي كه مي‌گويم فقط كلمه نيستند. اينها اوج احساس يك مرد است كه تو همه را به من هديه كردي.
من بخاطر تو نمانده‌ام، به احترام قلبي كه دوستت دارم را زمزمه كرد، مانده‌ام. هرچند كه تو در نظر من يك انسان معمولي هستي اما من بخاطر لبهايي كه مرا فرشته مي‌خوانَد و بخاطر دستهايي كه در سرماي زمستان وجودم را گرما مي‌بخشد مي‌مانم.


دوست داشتن حرف كمي نيست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه اين روزها اين واژه مقدس بازيچه زبان مردم شده است اما هنوز هم براي من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس اين واژه با تو مي‌مانم... دوست داشتن حرف كمي نيست

87/11/16 توسط محمد |

زندگی...

زندگــــــــــــــــــــــی

چون قفســـــــی است

                                                             قفســــــــی تنگ

پر از تنهایـــــــــــی

                                            وچه خوب اســــــــــت

لحظه غفلــــــــــت ان  زندانبـــــــــان

                                                         بعد از ان هم

                                                                                                            پرواز.....

 

87/11/13 توسط محمد |

نخواهی دید...

دستهایم برایت شعر مینویســـند

                                                                                 اما تو هرگز نخواهی خوانــــــــــــــــد

 

                                        اتش عشـــــــــق در چشمانم غوطه میزنــــــــد

 

ولـــــی  توهرگز نخواهی دید             نه تو هرگز نخواهی دیــــــــــــد

 

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گدشت وباز  تودرک نخواهی کـــــــــرد

87/11/11 توسط محمد |

وداع...

سخت است هنگام وداع

                                  انگاه که در می یابی

                                                               چشمانی که در حال عبور است

پاره ای ازوجود         تورا

                                           نیز

                                                             باخود خواهدبرد

87/11/08 توسط محمد |

قصه گو...

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
قصه هاش قصیده بود
قصه هاش رسیده بود
خط خطی رو جزوه هاش
پاپتی شاه و گداش
همه سردرگم و گیج
همه پوچ و همه هیچ

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
تو تموم قصه هاش
لا به لای غصه هاش
رنگ آفتابش پریدست
پشت رستمش خمیده ست
کوچه هاش پس کوچه دارن
اما هیچ ره گذری نیست
بس که دیواراش بلندن
بس چشمش به در لونست

قصه گو قصه رو واداد
همه رو تو قصه جا داد
روی چشماشو گرفت
اما چشماش کور نمیشد
همه رو تو قصه جا داد
اما قصه اش جور نمیشد
شهر قصه رو شلوغ کرد
پر از راست و دروغ کرد

قصه گو قصه رو واداد
همه رو تو قصه جا داد
تک سوار اسبشو بردن
پهلوون حقشو خوردن
آرزوی مادرارو جوونا به خاک سپردن
تک سوار با پای پیاده
پهلوون حقشو داده
دیگه قصه اش مهربون
پریاش ابر و کمون
نه اسارتی به راه
نه اسیری ته چاه

زیر گنبد کبود
قصه گوی عاشقی زندونی بود
روی چشماشو گرفت
اما چشماش کور نمیشد
همه رو تو قصه جا داد
اما قصه اش جور نمیشد
خنجراش برنده نیستن

87/11/05 توسط محمد |

اگه....

        اگه یکی رودیدی که وقتی داری رد  میشی برمیگرده ونگات میکنه

بدون براش  مهمی

  اگه یکی رو دیدی که  وقتی داری می افتی برمیگرده با  عجل میاد سمت تو

   بدون براش عزیزی

      اگه یکی رو دیدی که وقتی داری  میخندی برمیگرده ونگات میکنه

      بدون واسش قشنگی

   اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه  میکنی میاد باهات اشک میریزه

 بدون دوست  داره

      اگه یکی رودیدی وقتی  داری با یکی دیگه حرف  میزنی ترکت  میکنه

   بدون عاشقته    

         اگه یکی رودیدی که وقتی داری ترکش میکنی فقط سکوت  میکنه 

 بدون دیونته 

اگه یکی رو دیدی که از  نبودنت داغون شده

  بدون که براش همه چی بودی

   اگه یکی رو دیدی که یک روز از بی تو بودن  می ناله

     بدون  که بی  تو  میمیره  

 اگه یکی رو دیدی که بعد ازرفتنت لباس  سفید پوشیده

 بدون که بدون تو مرده 

  اگه یک روز دیدیش یه گوشه افتاده ویه پارچه سفیدروش کشیدن

بدون واسه خاطرتو مرده

87/11/01 توسط محمد |



(محمد هستم متولد29/4/1364 از مشهد مقدس )
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلو یم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ وبازیگوش
واو یک ریز وپی درپی دم گرم خودش را درگلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته رااشفته سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


مذهبی
عشق
گوناگون
ورزشی
داستان

شهر بی تو....
دوخط موازی....
واقعا عشق چیست....؟
قصه عشق...
خدایا شکر...
مرد غریب...
دلمان خوش است ...
میلاد فرخنده ومبارک صاحب الزمان(عج)
بهترین عشق .عشق به چه کسی است؟
عربي وفارسي

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

دانلود ترانه
ترانه های زیبای عربی
رادیو پارس پلانت
عکسهای زیبا ودیدنی
سینمای جهان
سایت هتل داری
کلاغ
ترانه
خبرگزاری فارس(ورزشی)
بلا گفا
گوگل
فرفش
مداحی
سالار زینب
سايت استاد عليرضا افتخاري
کریم اهل بیت
ابی ترین
گالری قالب وبلاگ
فطرس
قالب وبلاگ
اهنگهای قدیمی و جدید
ایران بازیگر
ستاره شب
سایت سرگرمی
موزیک قدیمی
بهترين و جديدترين ترانه ايراني
پارس بلاگ
دانلود ترانه2
استقلالی و پرسپولیسی
عكس
بلاگ نازسرویس
پخش زنده

جیم
عشق خاموش
باران زندگي
سلام غریبه ی کوچه ی تنهای دلم
ميعادگاه كيمياگران جوان
درد هجر
نجوای یک عاشق
صبح درراه ست این را ستاره ها به من گفتند
afsoon irani
عشق و تنهايي
my love samane
حرف دل
نانا
چهارشنبه بازار
باران عشق
یا تا برایت بگویم چه تنهایی من بزرگ است
دوستی
partghah
دل شکسته
کاخ ارزوها
دیگه تنها نیستم
حقیقتی گمشده
دختراو پسرا-آشتی،دعوا،قهر
سحر تنها
عشق و دلتنگی
شاد مثل همیشه
غریبه دیروز اشنای امروز
این وبلاگ متعلق به عاشقان است
دخترک پاییزی
برایم بمان...
این هفت نفر
خط عشق
جملات عاشقانه
تیفا
شب سراب
عشق
امپراتور عشق
سوگند عشق
برای تو
انسانیت
حرفها
نوشته های دلتنگی
رویایی گم شده
نرم و اهسته بیائید
دردو دلهای عاشق
بال های شکسته
قاصدک بهاری
عشق برای معشوق
همه نوع عکس
ناله های شب گیر

RSS 2.0