|
رفتی و
بردی ز دل صبر و قرارم رفتی و من در رهت به انتظارم این همه درد و غم واندوه
و زاری از تو و از چشم جادوی تو دارم بسکه تنهایی نشستم ، توبه می را شکستم درد جانکاهت کشیدم ،
روی ماهت را ندیدم. آه ازآن عهد و وفا ، وای از این درد و
بلا از غمت مانده مرا ، درد بی درمان به جا
شد ز راهت خون دل دیوانه
ام جای تو خالی بود در خانه
ام از وفا سویم نظر کن ، انتظار دیده
سر کن آتش و رنج جدایی ، از دلم بازآ به در کن
شد از غم خون جگرم ، بنگر چشمان ترم به امید روی مهت ،
ز همه دنیا گذرم دل و جانم را ، با خود ، بردی ... ز برم
|