دلم می خواست همچون کبوتری بودم و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم و هميشه مهمان تو بودم. دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا کند. من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر را برای فکر کردن به تو دوست دارم. من تو را به خاطر عشقت و عشق پاکت را به خاطر دلم و دلم را برای عشق به تو دوست دارم.

نوشته شده توسط محمد در 87/02/27 ساعت 14:40 موضوع عشق | لینک ثابت
اي لحظه هاي من
که در آخرين پناهگاه زمان خفته ايد
اي لحظه هاي من
که سازنده و معمار گذشته هاي من بوديد
که اکنون آغوش زمان را رها مي کنيد تا آينده ام را بسازيد
با ظرافت گذر خود چه کرديد با دل بي سوداي من؟
اي لحظه هاي خوب و زيبا
اکنون که ميروم براي سير و سفر
اين آخرين وقار کهنه گذشته ها را مشکنيد
اي لحظه هاي من
که از من گريزانيد
بي شما به استقبال آينده ميروم
بي شما به انتظار آن مي نشينم
که نه مي دانم چيست
و نه مي شناسمش
با شما ميدانم آنچه رفت از دست نمي آيد باز
و آنچه مي ماند
لبخند پشيمانيست
با شما مي فهمم
قصهاي آغاز شد
قصه اي پايان يافت
پس اگر مي خندم يا اگر مي گريم
لحظه اي مي گذرد... غصه ام بي ثمر است
نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 ساعت 14:3 موضوع گوناگون | لینک ثابت

زن مانده بود که عشق را با تمام سختيهايش نگه دارد.
مرد رفت و او ماند... ماند که تنهايي را تجربه کند و به جاي عشق، اندوه سالها انتظار بر تن خستهاش به جا ماند.
اعتمادش را براي هميشه در يک صندوقچه بدون کليد مدفون کرد. ماند که در غوغاي چشمانش، مرگ عشق را باور کند.
مرد رفت که ثابت کند هيچ چيز در اين روزگار دوام ندارد حتي عشق.
رفت که بگويد مرد است و هيچ چيز برايش اهميت ندارد و از ياد برد که زن، نميتواند مثل مرد باشد.
زني که تمام خواستهاش از زندگي فقط صداقت بود، تمام زندگيش را بخاطر صداقت و يکدلي از دست داد.
زني که ديگر زن نبود... يک شاخه گل شکسته بود که ديگر در بهترين گلدانها هم راست نميشد.
و مرد رفت که يک گل ديگر را بشکند...
نوشته شده توسط محمد در 87/02/14 ساعت 23:24 موضوع عشق | لینک ثابت
اسير دل رسواي خويشم چون بند
بلا بر پاي خويشم در دام دنيا مانده ام
چه حاصل از اين افسانه سازي
از اين مستي و ديوانه بازي
در كار خود وامانده ام
تا كي چون جان بزم مستان
در گوشه ميخانه باشم
تا كي بنوشم ساغر غم
سرمست اين پيمانه باشم
چه حاصل از اين سوز و ساز نهان
چه حاصل از اين خاطر نگران
تا كي به درگاه خدا
نالم چو ناي بي نوا
خدايا خدايا رها كن دل را ز دام بلا
ز قيد بلاها رهايم كن به عالم خود آشنايم كن
به نور خرد رهنمايم شو ز ظلمت هستي جدايم كن
چه حاصل از اين سوز و ساز نهان
چه حاصل از اين خاطر نگران
نوشته شده توسط محمد در 87/02/09 ساعت 23:13 موضوع گوناگون | لینک ثابت
آخر ای دریا
تو هم چون من دل دیوانه داری
*
موج بر کف
شور درسر
ناله ء مستانه داری
*
عمربی پا گر نه ای
هردم چراپا در گریزی
*
ذوق هستی گر نه ای
آخر چرا سامانه داری
*
اخر ای دریا
کجا جویم سراغ منزلت را
درچه پیدایی نهانی
*
در چه سرحد خانه داری
تا کجا خواهی رمیدن
*
تا به کی خواهی تپیدن
گه به ساز شمع سوزی
گه پر پروانه داری
*
اما دلت وامانده ء تاب و تبی هست
آخر ای دریا
مگر درپای دل زولانه داری

نوشته شده توسط محمد در 87/02/07 ساعت 2:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

>میروی اما شعله سوزان شب
میسوزد جانم ازغم تنهایی
میگذارم لب بر لب ساغر شبها
با یاد رویت تا که تو بازایی
من دراین دنیا/ مانده ام تنها / قلبی پرخون دارم
دردل صحرا/ ازغم لیلا /حال مجنون دارم
زورق دل را / موج این دریا می برد ساحل
خار این غمها / دردل شیدا / می دهد آزارم
ای خدا بی اوفروغ چشمم / ازسرشک غم می میرد
شعله آهم اگر برآید / دامن او را می گیرد
خاطرات روز آشنایی / آنهمه شورو شیدایی
بعد او هر دم ز پیش چشمم / چون پرستو پر می گیرد
ای پری پیکر این دل مارا
کن رها از دست این توفان و این غمها
پون پرستوی بهاری ای بهار من
پر بزن از راه یاری سوی من بازآ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
1