سلام به همه دوستان خوب من
من محمد هستم از مشهد چند روز دیگه توی شهر ما میلاد یک ستاره درخشان از اهل بیت میباشد من میخوام با کمک شما دوستان خوب خودم مطالبی د رمورد امام رضا علیه السلام بزارم هر درد دلی هر حاجتی دارین میتونین به من بگین تا من توی وبلا گم بزارم هر حرفی هر سخنی که دارین میتونم از اینجا براتون دعا کنم تا به خواسته ها و حاجت های خودتون برسین فقط شما تو بخش نظرات برای من بنویسین امیدوارم که بتونم با این کارم مشکل بعضی از ما دوستانو حل کنم البته با کمک خداوند و امام رضا ع تا یک روز قبل از ولادت وقت دارین من منتظر هستم التماس دعا
نوشته شده توسط محمد در 86/08/22 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت

تیشه دشمن ریشه سنگ همدم شیشه
شده پیوسته همیشه عشق رنج اندیشه
ز دریای خروشان خاطری آشفته تر دارم
چو مرغان اسیر در قفس سر زیر پر دارم
نه دگر زمزمه ساز و نه خوش لحنی اواز
نه دلم ملتهب عشق نه به جان حسرت پرواز
نه دگر شوق دویدن نه به جان تاب رسیدن
نه رسیدن به امیدی نه امیدی به رسیدن
غم دلبستگی ها را فقط دلبسته می داند
ملال خستگی ها را دل شکسته می داند

نوشته شده توسط محمد در 86/08/18 ساعت 14:58 موضوع عشق | لینک ثابت
رنگ چشمات رنگ پائیز رنگ پائیز دل انگیز قیمتی ترین عقیقه برای یه گردن آویز
همیشه برگهای پائیزچشمات رو یادم میاره
رقص خوشه های گندم عطر موهای تو داره
کاشکی اون عقیق رو داشتم توی یک قاب طلایی
تا ابد به گردنم بود یادگار آشنایی
درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد
تو رو اون گوشیه دنیا منو این طرف رها مرد
تو رو داشتن آرزومه زندگی بی تو حرومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
بعد تو کسی نیومد بتونه جاتو بگیره
که بخاطرش بمیرم که بخاطرم بمیره
درد و نفرین به سفر باد که منو از تو جدا کرد تو رو اون گوشیه دنیا منو این طرف رها کرد
پاييز سرد زرد با سبز سرخ باغ
چه گويم؟ چه گويم؟ چه ها چه ها نكرد
با يك لهيب شعله برافروخت در چنار
با يك نهيب رنگ و رو برد از رخ چمن
گيسوي بيد كند و به خاك ريخت
ياقوت نار را بر سنگ زد گريخت
پيچيد تازيانه بر اندام نازم
توفان صحرا پاشيد
خاك بر رخ خورشيدهاي تاك
ماند از سياه كاري او باري چرا
شبها دگر نتابيد مهتاب نسترن
يغماگرانه باد درهاي گنج خانه گشادند
هر جا كه لطف و ناز هر جا كه رنگ و بو رو بردند
مرغان نغمه خوان را خوار و خسي به جا ننهادند
از لانه از وطن
به خدا کز غم عشقت نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
مانده ام، مانده ام در حسرت بالا بلايي روز و شب
جان دهم از دوري دير آشنايي روز و شب
هر سحر، هر سحر نام تو را با سوز دل سرداده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب
عاشقانه كو به كو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو رد پايي، رد پايي روز و شب
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب
پيش رويم قاب عكسي از تو دارم ماه من
روز و شب با ياد تو، با ياد تو دارم صفايي روز شب
نوشته شده توسط محمد در 86/08/06 ساعت 22:49 موضوع عشق | لینک ثابت
به نام خداوند هستی
سلام به همه دوستان وعزیزان خوب من...
هنگامی که ستارگان به نورافشانی میپردازند و همه چیز به خواب فرو میرود من همچون غمگین و افسرده بر روی کاغذ سفید جنین مینویسم .
اگر ابر بارانش رافراموش کند. اگر اسمان زمینش را فراموش کند. اگر دریا امواجش را فراموش کند. اگر عاشق معشوقش را فراموش کند. من برای اینکه تورا فراموش نکنم بر دریچه قلبن چنین مینویسم .
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد اواز خوش هزار بار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ای است روئییدن عشق
ان لحظه هزار بار تقدیم تو باد
/SuperStock_1566-042795%5B1%5D.jpg)
كجا سفر رفتي؟ كه بي خبر رفتي؟
اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟
دست از من چرا كشيدي؟ كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟
بيا به بالينم كه جان مسكينم تاب غم دگر ندارد جز بر تو نظر ندارد
جان بي تو ثمر ندارد مگر چه كردم كه بي خبر رفتي
چه قصه ها كه از وفا گفتي با من
تويي محبتي كنم جانا يا يا من
تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداري
رودا آتش سر آن سرا كه تو پا گذاري
سوز دلم را تو نداني آتش جانم ننشاني
با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم
پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم
رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم كه خريدار تو باشم
دل به بستم به اميدت بنشستم كه سزاوار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد
به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد
رفتي و صبر و قرار مرا بردي
طاقت اين دل زار مرا بردي
با غمت در آميختم از بلا نپرهيزم
پيش از آن برم بنشين كز ميانه برخيزم
رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم كه خريدار تو باشم
دل به بستم به اميدت بنشستم كه سزاوار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبري ز تو آرد
به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد
رفتي و صبر و قرار مرا بردي
طاقت اين دل زار مرا بردي
كجا سفر رفتي؟ كه بي خبر رفتي؟
اشكم را چرا نديدي؟ از من دل چرا بريدي؟
دست از من چرا كشيدي؟ كه پيش چشمم ره دگر رفتي؟
/1162137134374sol%5B1%5D.jpg)
از تو گفتم از تو خوندم عاشقونه
تا همیشه عشقمون باقی بمونه
مثل دریا توو چشاتم توی غربت آشناتم
عمریه که مبتلاتم مثل آینه توو نگاتم
عشق از من ناز از تو
تا نیایی در کنارم لحظه ها را میشمارم
صبر از تو لطف از تو
یاد تو در خاطر من
خاطر من از تو باشد
آشناتم مثل آینه توو نگاتم توو نوازش
عاشقونه همه جا قبله نماتم
همه جا قبله نماتم
از تو گفتم از تو خوندم عاشقونه
تا همیشه عشقمون باقی بمونه
مثل دریا توو چشاتم توی غربت آشناتم
عمریه که مبتلاتم مثل آینه توو نگاتم
عمریه که مبتلات توی غربت آشناتم
مثل دریا توو چشاتم

اگه خوشتون اومد نظر یادتون نره![]()
نوشته شده توسط محمد در 86/08/04 ساعت 4:42 موضوع عشق | لینک ثابت
به نام انکه هستی و نیستی را در دل عاشقان گذاشت.
به نام انکه تمام عاشقان را افرید و برای انها غصه و اندوه و شادیهای فراوان افرید.
به نام انکه دو جسم و دو روح و دوقلب رابه هم میرساند.
سلام...
سلامی به سپیدیه سپیده .به قشنگیه دو دیده.به غمی که از تو رسیده به دو اهوی رمیده.به عقاب خوش پریده.به حیات روح و هستی .به بلندی و به پستی.به زمینی که در ان نشستی.به جوانیم به فلبم. به خدای روح و جسمم.و به همه دوستان عزیزم من.
سلام به همه عزیزانم امیدوارم این بار هم بتونم براتون شعرها و عکسهای زیبا و قشنگی بزارم و یک جای کو چک در دل بزرگ شما داشته باشم با دیدن و نظر دادن خودتون منو خوشحال میکنین متشکرم. (مدیر وبلاک)

تپش قلبم سریعتر وشتابان تر میشود هنگامی که سخن از تو وعشق تو به میان می اید اگر از زندگی عشق را بگیری مانند این است که اب از ماهی گرفته شود ماهی بدون اب میمیرد و تنها اب مایه حیات است تو مثل اب به من حیات بخشی . اسایش وارامش با عشق میسر میشود . در همه حال در غریبی و تنهایی در خواب و بیداری اسم تورا زمزمه میکنم وعکس تورا بر سر در قلبم قاب میگیرم تا تو باشی تمام وجودم . ای انکه افتاب از تو درخشان و چشمه از تو جوشان و زلال. تورا به پاکی عشق و لطافت باران دوست دارم و عاشقانه میپرستمت . اندوهگین از جدائی ولی امیدواربه انتظار تو غریبی و تنهایی را بجربه میکنم و بی صبرانه منتظرم لحطه ای چشمانت را در چشمانم بدوزی و بگویی دوستت دارم.

وقتی با پای برهنه در جاده ای به خیال رسیدن به راه می افتی نا اگاه و نا خودا گاه به افق خیره میشوی و احساس میکنی پا یان جاده به اسمان ختم میشود و اسمان در جایی به زمین وصل شده است اما وقتی به راه خود ادامه میدهی بازهم تصویر اول را درافق می بینی و این است که هیچ گاه به اسمان نخواهی رسید و همچنان در ارزوی رسیدن سر درگم و پریشان خواهی ماند. ایا باید صبر پیشه کرد یا عجولانه تصمیم گرفت؟ من فکر میکنم این به ما درس بزرگی میدهد که باید برای رسیدن به معشوق خود استوار بود.

اگر خوشت اومد نظر یادت نره اگر هم خوب نبود بازم خوشحال میشم منو راهنمایی کنید متشکرم.![]()
نوشته شده توسط محمد در 86/08/01 ساعت 4:38 موضوع عشق | لینک ثابت
درباره وبلاگ

>میروی اما شعله سوزان شب
میسوزد جانم ازغم تنهایی
میگذارم لب بر لب ساغر شبها
با یاد رویت تا که تو بازایی
من دراین دنیا/ مانده ام تنها / قلبی پرخون دارم
دردل صحرا/ ازغم لیلا /حال مجنون دارم
زورق دل را / موج این دریا می برد ساحل
خار این غمها / دردل شیدا / می دهد آزارم
ای خدا بی اوفروغ چشمم / ازسرشک غم می میرد
شعله آهم اگر برآید / دامن او را می گیرد
خاطرات روز آشنایی / آنهمه شورو شیدایی
بعد او هر دم ز پیش چشمم / چون پرستو پر می گیرد
ای پری پیکر این دل مارا
کن رها از دست این توفان و این غمها
پون پرستوی بهاری ای بهار من
پر بزن از راه یاری سوی من بازآ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
1